تبليغاتX
آریاگان
 
آریاگان یکی از نامهای باستانی شهر بهبهان است در استان خوزستان
 

                                  

                                  دید زنی یا سینه زنی؟

 

شب تاسوعا بود نه تاسوعا شب که تو اتاقم نشسته بودم و داشتم درس میخوندم.هیچ کدوم از شب های این ایام رو نرفته بودم عزاداری امام حسین چون واقعا حجم درس ها خیلی بالا بود. شاید هم اصلا امام حسین ما رو نطلبیده بود.با خودم گفتم درسته نمیرم بیرون ولی دلم که با امام حسینه و تو دلم براش عزاداری می کنم. اون شب مادربزرگم خونه بود و بهم گفت: پسر تو چرا نمیری عزاداری؟ همه ی همسن های تو الان دارن تو این سرما برا امام حسین عزاداری میکنن،بعد تو نشستی خونه؟ منم بهش گفتم : من دلم با امام حسینه.از همین جا براش عزاداری می کنم.گفت: اینا همش حرفه.اگه واقعا این نیتو داری باید بری تو سرما عزاداری کنی،دو صد گفته چو نیم کردار نیست.بعدشم دو بیت از سعدی برام خوند:                

 

 نبیند مدعی جز خویشتن را          که دارد پرده ی پندار در پیش                                                  

گرت چشم خدا بینی ببخشد       نبینی هیچ کس عاجز تر از خویش

 

بهش گفتم همه ی کسانی هم که میرن عزاداری مخلص نیستند و بعضی هم برا سرگرمی میرن.باز دو بیت از سعدی خوند:                                                      

 

هر که در جامه ی پارسا بینی            پارسا  دان و نیک مرد انگار                                                  

ور ندانی که در نهانش چیست          محتسب را درون خانه چه کار                      

 

با خودم گفتم این پیرزن هم درست میگه.به هر حال کار درستی نیست تو خونه بشینم در حالی که خیلی ها تو سرما در حال عزادارین.خلاصه همون شب  رفتم بیرون تا به قول سعدی به جمع پارسایان بپیوندم.به یه محل عزاداری رسیدم که خیلی هم شلوغ بود. به خودم گفتم اینا مخلص واقعیند که تو این سرما سینه میزنن. دمشون گرم. انسان واقعی به اینا میگن .

 

وارد اون محل شدم ولی شرمم شد برم بینشون سینه بزنم.در مقابل این بزرگ مردا عددی نبودم.یه گوشه ایستادم و اروم سینه زدم.واقعا یه جو ملکوتی بر اونجا حاکم بود.سینه زنا رو می دیدم که سرشون به سوی اسمون بود و بالا رو نگاه می کردند.با خودم گفتم چه ادمای خالصی.در حین سینه زدن هم با خدا راز و نیاز میکنن. خیلی متاثر شدم.به هر حال زمان داشت می گذشت.احساس کردم تعداد سینه زنا داره کم تر میشه.گفتم پس حتما راز و نیازاشونو کردن و کم کم دارن میرن.به ساعتم نگاه کردم دیدم هنوز خیلی زوده که برند.نمی دونستم جریان چیه. همین طور که داشتم به بالا نگاه می کردم دیدم رو پشت بوم اون محل تعداد زیادی خانم ایستادن و دارن سینه زنی رو تماشا میکنن.بعد از چند دقیقه نگام به سینه زنا افتادکه داشتن به بالا نگاه میکردن.این بار چشمام چشمای سینه زنا رو دنبال کرد که عاقبت به خانم ها ختم شد و دیدم که بعضی از اون خانم ها دارن از مجلس خارج می شن. در همین حین به چند تا از دوستام برخوردم که داشتن اونجا رو ترک میکردند.ازشون پرسیدم: چرا این قدر زود دارید میرید؟ گفتند:هوا خیلی سرده اینجا . الان هم داریم میریم یه جای گرمتر سینه بزنیم.بله،این اقایون تازه یادشون اومده بود که هوا سرده.خلاصه هر چه تعداد خانم ها کمتر میشد تعداد مخلصان خدا هم کمتر میشد.به قول سعدی:

 در برابر چو گوسپند سلیم              در قفا همچو گرگ مردم خوار

 و یا در جایی دیگر می گوید:

 چه دانند مردم که در جامه کیست          نویسنده داند که در نامه چیست

 اینجا بود که یک راست رامو گرفتم رفتم خونه.به خونه که رسیدم مادربزرگ گفت: حالا شدی یه سینه زن واقعی. گفتم:تازه شدم یه دید زن واقعی.

 

         ای قوم به حج رفته کجاییید کجایید      معشوق همین جاست بیایید بیایید

        معشوق تو همسایه دیوار به دیوار        در بادیه سرگشته شما در چه هوایید

       گر صورتی بی صورت معشوق ببینید     هم کعبه و هم خانه وهم خواجه شمایید                        

 

توسط: احسان غلامحسین پور

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 10:13  توسط احسان غلامحسین پور  | 

 

                                                         شهر عجایب

اولین باری که به طور رسمی و دائم وارد سرزمین عجایب شدم زمانی بود که دانشگاه قبول شدم .شاید از خودتون بپرسید چه شهری میتونه شهر عجایب باشه.اگه از همکلاسیهام بپرسم فورا جوابشو بهم میدن.بله اهواز شهر عجایبه.این اسمیه که من و دوستم مصطفی روش گذاشتیم.قبل از اینکه وارد دانشگاه اهواز بشم سالی یه بار میرفتم خونه ی خالم وعمم که معمولا هم ایام بهار بود.خیلی اهواز رو دوست داشتم چون واقعا شهر پر جنب و جوشی بود البته هنوز هم هست.بعد از اینکه پا به سن گذاشتم و وارد دانشگاه شدم فهمیدم که نه بابا همچین خبرایی هم نیست.اون شهر پر جنب و جوش تو ذهنم تبدیل به یه اژدها شده بود.نظرم کلا نسبت به این شهر عوض شد.سال اول خبر زیادی نبود ولی کم کم بمب گذاری ها شروع شد و نا امنی های زیادی به وجود اومد واهواز تبدیل شد به شهر اختناق.گل بود به سبزه نیز اراسته گشت.خیلی از این وضعیت رنج میبردم. چند دانشجو هم تو این بمب گذاری ها کشته شدند.به هر حال گذشت.

 

سال های بعد اتفاقات عجیبی تری افتاد.یه شب تنهایی داشتم می رفتم خونه ی رفیقم نزدیک دانشگاه ازاد که چند نفر جلوم ظاهر شدند.هیچ وقت فکر نمی کردم یه روز منم تو درد سر بیفتم.خلاصه این اقایون محترم پول و موبایل و همه چیزمو می خواستند به جز خودمو که به درددشون نمیخوردم.منم تو کتم نمی رفت همه چیزو بهشون بدم.چشمتون روز بد نبینه با این اقایون درگیر شدم و ناکئوتشون کردم.بگذریم این یه نمونش بود.

 

یه شب دیگه هم داشتیم با پسر عمم راه می رفتیم تو خیابون که یه مرد کوتوله و یه زن با هیکلی نخراشیده رو دیدم که من پیشش سوسک بودم.سرعتمو کم کردم تا بفهمم چی میگن.در واقع اصلا نیازی نبود اروم تر برم چون خیلی بلند صحبت می کردند.بله محتوای مکالمه ی این دو شخص بزرگوار در مورد پول هایی بود که اون مرد خوشتیپ به اون زن بدهکار بود.زنه میگفت: اگه پولمو ندی دیگه امشب هیچ خبری نیست و دیگه نمیام پیشت. به هر حال نمی دونم تجارت این دو نفر به کجا ختم شد ولی جالب اینجا بود که صداشون تا هفتاد محله طنین انداز بود.

اخیرا که چه عرض کنم، خیلی وقته گداهای عجیبی اوردند تو سطح شهر.نمی دونم از کجا اومدن ولی واقعا جز عجایبن.بعضی هاشون یا پا ندارن یا دست و واقعا خیلی عجیبن.به هر حال وظیفه ی انسانی حکم میکنه که بهشون کمک بشه.

 

اهواز یه خاصیت دیگه هم داره. وقتی بیرون میری به جای احساس خوشی و ارامش همش تو اظطرابی که نکنه یه اتفاقی برات بیفته چون واقعا هر لحظه هم ممکنه بیفته.صحنه های عجیب دیگری هم دیدم.

پارسال بود که یه دختر خودشو از پل انداخت پایین،می خواست خود کشی کنه که یه پسر پرید تو اب تا نجاتش بده ولی جالب اینجا بود که دختره تو اب با پسره دعوا می کرد که چرا اونو نجات داده.یا صحنه ی دیگه ای که یه نفر از پل پنجم پرت شد پایین و رو اسفالت افتاد ودر دم جان دادکه البته دوستم مصطفی در وبلاگ ایکاریوس این صحنه رو به تصویر کشیده.

بله چنین است شهر عجایب.به امید اینده ای بهتر برای اهواز و همچنین ایران اسلامی.

 توسط:احسان غلامحسین پور

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 23:13  توسط احسان غلامحسین پور  | 

انسان ها همیشه به دنبال ارزوها و تمایلات خودشون هستند و برای رسیدن به اون تلاش می کنند.یکی از این خواسته ها همسر یابیه که در جامعه ی امروزی یک امر مهم تلقی میشه. ایا این همیشه ما هستیم که باید تصمیم بگیریم ودیگران حق تصمیم گیری ندارند؟ ایا خدا جهان رو فقط برای ما خلق کرده؟همیشه به خودمون می گیم باید بهترین ها مال ما باشه. یکی از این موارد پیدا کردن همسر اینده است. ادما دائما تو این فکرن که بهترین همسر رو که هیچ نقصی نداشته باشه پیدا کنن غافل از این که نمیدونن خودشون چه نقص هایی دارن.البته همیشه هم حق به حقدار نمیرسه.اینجاست که به این گفته ی معروف می رسیم که میگه: گوشت خوب نصیب کفتار میشه.البته خلاف این موضوع هم صادقه : از ان روزی که دنیا را نهادند  به هر کس هر چه لایق بود دادند.البته من به هر دو گقته اعتقاد دارم. چه بسا به بعضی ها برمی خوریم که به اونچه لایقش بودند رسیدن بعضی ها هم به اونچه لایقش نبودند رسیدن.به هر حال شاید حکمتی توش باشه که به اونجاش دیگه کاری نداریم.سرتونو بیشتر از این درد نمیارم .متن زیر یه ترجمست در این مورد.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

  همسر کامل

روزی به مردی برخوردم که به دنبال همسری کامل بود.به من گفت می خواهد کسی را پیدا کند که زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی و از لحاظ روحی کامل باشد.بله او به چنین همسری رسید. اما بر خلاف انتظارش بود.می گفت انچنان از لحاظ معنوی بالا بود که نمی توانست به چیزهای عادی در این دنیای مادی بیندیشد.

 بعد از او فرد کاملی را یافت.زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی ، باهوش و به مسائل مادی نیز اگاه بود.او دقیقا کسی بود که دنبالش می گشت.اما گفت او نیز بر خلاف انتظاراتم بود.از او پرسیدم چرا؟ گفت:چون انقدر باهوش بود که نیاز زیادی به من نداشت و همیشه نق می زد و امر و نهی می کرد.پس هنوز به دنبال همسری کامل بود.

 عاقبت توانست همسر مورد علاقه اش را پیدا کند.او زیبا ، مهربان ، دوست داشتنی ،باهوش ، فرهیخته و به مسائل مادی و معنوی نیز اگاه بود.یک همسر تمام عیار!بهتر از او کسی نبود.او به فرد مورد علاقه اش رسید _یک همسر کامل.

 از او پرسیدم:با او ازدواج کردی؟ گفت:نه. پرسیدم چرا؟گفت:چون او هم یک شوهر

کامل می خواست.

 ترجمه:احسان غلامحسین پور 

  نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 20:40  توسط احسان غلامحسین پور  | 

 

    شاید تا به حال از خودمان پرسیده باشیم که چراعروس ها لباس سفید می پوشن.متن زیر یه  ترجمست که تاریخچه ی مد شدن لباس سفید رو نشون میده.البته چون صفحه کلید کامپیوترم قات زده  نشد ویرایشش کنم.امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 ریشه سنت ازدواج (رسمی)

      سالیانی است که سپید رنگ سنتی مراسم عروسی است.گمان بر این است  ملکه ویکتوریا که  از سال 1837 تا 1901 حکمرانی میکرد همان فردی است که باعث شد لباس سفید لباس رایج عروسی گردد البته پس از انکه در مراسم ازدواج خود با پرنس البرت ان لباس را به تن کرد.پیش از ان عروس بهترین لباس خود را می پوشید و رنگ هیچ اهمیتی نداشت.

    از زمان روم باستان سپید نماد جشن و سرور و تداعی گر پاکی است.از انجا که ازدواج از شعائر   مذهبیست سپید نشانه تقدس الهی نیز می باشد و رهگذر معبد سپید عبور از وادی مقدس را تداعی می کرد.

ترجمه:احسان غلامحسین پور

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 23:48  توسط احسان غلامحسین پور  | 
 

WHEN YOUR HUT IS ON FIRE 

    The only survivor of a shipwreck was washed up on a small, uninhabited island. He prayed feverishly for GOD to rescue him. Every day he scanned the horizon for help, but none seemed forthcoming. Exhausted, he eventually managed to build a little hut out of driftwood to protect himself from the elements, and to store his few possessions.
    One day, after scavenging for food, he arrived home to find his little hut in flames, with smoke rolling up to the sky. He felt the worst had happened, and everything was lost. He was stunned with disbelief, grief, and anger. He cried out, "GOD! How could you do this to me?"
    Early the next day, he was awakened by the sound of a ship approaching the island! It had come to rescue him! "How did you know I was here?" asked the weary man of his rescuers. "We saw your smoke signal," they replied.
    The Moral of This Story: It's easy to get discouraged when things are going bad, but we shouldn't lose heart, because GOD is at work in our lives, even in the midst of our pain and suffering. Remember that the next time your little hut seems to be burning to the ground. It just may be a smoke signal that summons the Grace of GOD.

 

 

آنگاه که کلبه ات در آتش می سوزد

تنها بازماندۀ کشتی غرق شده، سراز جزیره ای درآورد کوچک و خالی از سکنه. بی صبرانه از خدا می خواست تا نجاتش دهد. هر روز به امید کمک به افق می نگریست اما خبری از کمک نبود. خسته و کوفته عاقبت توانست کلبۀ کوچکی از تخته پاره بسازد تا خود را از گزند باد و باران در امان دارد و مایملک اندک خود را حفظ کند.

روزی پس از جستجوی غذا در زباله ها وقتی به خانه رسید کلبه کوچکش را در شعله های آتش و دود سر به فلک کشیده دید. فکر کرد بدترین حادثه برایش رخ داده و همه چیز را از دست داده است. وجودش آکنده از کفر، غم و عصبانیت شد. فریاد زد که ای خدا چرا چنین بر سرم آوردی؟

بامداد روز بعد از صدای کشتی ای که به جزیره نزدیک می شد، بیدار شد. آمده بود تا او را نجات دهد. مرد ملول از ناجیانش پرسید: از کجا فهمیدید من اینجام؟ گفتند: علامت دود را دیدیم.

نکته اخلاقی این داستان:

وقتی اوضاع بر وفق مراد نیست، زود نا امید می شویم. اما نباید امید خود را از دست داد، چون خداوند همواره یار ماست، حتی در بحبوحۀ درد و رنج. پس اگر بار دیگر کلبه کوچکت را در آتش دیدی بدان  علامت آتشی است که فیض الهی را طلب می کند.

 ترجمه: احسان غلامحسین پور

 

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 12:38  توسط احسان غلامحسین پور  | 
 

 SAND AND STONE

            A story tells that two friends were walking through the desert. During some point of the journey, they had an argument, and one friend slapped the other one in the face. The one who got slapped was hurt, but without saying anything, he wrote in the sand: Today my best friend slapped me in the face.

            They kept on walking, until they found an oasis, where they decided to take a bath. The one who had been slapped got stuck in the mire and started drowning, but his friend saved him. After he recovered from the near drowning, he wrote on a stone: Today my best friend saved my life.

            The friend, who had slapped and saved his best friend, asked him, "After I hurt you, you wrote in the sand, and now, you write on a stone, why?"

            The other friend replied: "When someone hurts us, we should write it down in sand, where the winds of forgiveness can erase it away, but when someone does something good for us, we must engrave it in stone where no wind can ever erase it. Learn to write your hurts in the sand and to carve your blessings in stone.

ماسه و سنگ

ترجمه: احسان غلامحسین پور

آورده اند که دو دوست در بیابانی می رفتند. در مسیری از سفرشان با هم بحث کردند و یکی از آنها سیلی ای بر صورت دیگری حواله کرد. دوست سیلی خورده صورتش کبود شد اما بدون اینکه چیزی بگوید روی ماسه نوشت: امروز بهترین دوستم به من سیلی زد.

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه آبادی ای یافتند و قصد کردند آنجا حمام کنند. دوست سیلی خورده در باتلاق گیر افتاد و نزدیک بود غرق شود که دوستش او را نجات داد. پس از رهایی از غرق شدن بر سنگی نوشت: امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد.

او که بهترین دوستش را سیلی زده و نجاتش داده بود پرسید: بعد از اینکه به تو سیلی زدم روی ماسه نوشتی اما این بار روی سنگ. چرا؟

دوستش جواب داد وقتی کسی مرا آزار می دهد باید آن را روی ماسه نوشت تا نسیم رحمت بتواند آن را پاک کند اما وقتی کسی کار نیکی برایمان انجام می دهد باید آن را بر سنگی حک نمود تا هیچ بادی نتواند آن را پاک کند. پس بیاموز آسیب ها را روی ماسه نوشتن و نیکی ها را بر سنگ حک نمودن.

 

  نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:4  توسط احسان غلامحسین پور  | 
 

Life is like a piano; white keys for happiness and black keys for sorrow. But only when you go through the white and black keys you hear the music of life.

زندگی به مثال پیانویی است. کلیدهای سفید آواز شادی و کلیدهای سیاه آواز غم سر می دهند. اما تنها هنگامی که سیاه و سفید را با هم مینوازی آهنگ زندگی را می شنوی.

ترجمه: احسان غلامحسین پور

 

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 17:47  توسط احسان غلامحسین پور  | 

 

no one knows the mysteries of life or its ultimate meaning, but for those who are willing to

      believe in their dreams and in themselves,life is a precious gift in which anything is possible.

کسی از اسرار زندگی یامقصد نهایی ان با خبر نیست امابرای کسانی که رویاهاشان و نیز خود را باور دارند زندگی نعمتی گرانبها است که همه چیز در ان وجود دارد. 

ترجمه:احسان

 

  نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 20:38  توسط احسان غلامحسین پور  | 

 

all that is in the heavens and the earth magnifies god,the king,the holly,the all mighty,the all wise

:

هر چه در اسمان ها و هر چه در زمین است خدای ملک قدوس عزیز و حکیم را تسبیح میکند. 

  

          تا مطلبی دیگر که ترجمه ای از سفرنامه جنوب است و یا مطلبی مفید خواهد بود خداحافظ

  نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:40  توسط احسان غلامحسین پور  | 

 

با دوستم تصمیم گرفتیم که این وبلاگ رو بیشتر به ترجمه و نقد آثار ترجمه شده در زمینه های مختلف اختصاص بدیم. همچنین معرفی چهره های برجسته ایرانی و خارجی را در این وبلاگ پوشش خواهیم داد. که البته این کار رو به دلیل حجم بالای درسها به آخر هفته موکول می کنیم. ناگفته نماند که هم اکنون در حال اجرای پروژه ای تحقیقی در زمینه ترجمه زیر نظر استاد بزرگم دکتر صالح حسینی هستیم. امیدوارم این کار برای جامعه ایرانی مفید باشد. لذا در این وبلاگ از همه شما می خوام که با من همکاری کنید و نظرات خودتونو ارائه بدید.  

  نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 10:53  توسط احسان غلامحسین پور  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM